سلام خوب بچه ها امروز میخاستم آپ کنم اما چیزی نداشتم بنویسم چقدر شعر بنویسم خیلی دیگه داره رسمی میشه اما میخاستم اینارو بهتون بگم چی بود؟ آها خوب بدون مقدمه هشت ماه پش بود که به خاهرم که ازم کوچیکتره حسودیم شد که چرا اون وبلاگ داره من ندارم این طور بود که اومدم تو خط وبلاگ نویسی و ده دوازده تایی وبلاگ ساختم ولی همشون چشم انتظار یه کلمه شدن که بذارم توشون اما من هنوز گیر داده بودم به وبلاگ خاهرم اونم که این وضعو دیده بود وبلاگشو دو دستی تقدیم من کرد (آخه همیشه در مقابل من کم میاره) بیچاره چمیدونست وبلاگ چیه فقط دو تا شعر گذاشته بود توش و یه گوشه از این اینترنت بی در و پیکر ولش کرده بود خوب این آغاز کار ما بود یه مدت بعد هم رد و پای آدمیزاد تو وبلاگ من (دیگه سندش به نام من شد) پیدا شد و ... خلاصه ما هم به اصطلاح جزو وبلاگ نویسا شدیم این مدت دوستای خیلی زیاد و خوبی پیدا کردم و خیلی هم از همشون ممنونم و خیلی هم بهم خوش گذشت اما بلخره هر خوشی یه پایانی داره امسال خیر سرم باید کنکور بدم وای ... اسمش که میاد وجودم به لرزه در میاد برای همین ممکنه دیگه اصلا وقت نکنم بیام البته گریه نکنید حالا رو نمیگم از اول مهر ماه حالا بخاطر شما شاید هفته ای یبار اومدم بچه ها تورو خدا واسم دعا کنید تا اینجا هر چی تونستم زور زدم اما حالا دیگه غول اصلی سر و کلش پیدا شده ... کنکور اگه هم تو این مدت کسیو اذیت کردم به بزرگی خودتون داداش کوچولوتونو ببخشید آخه خلق و خوم اینجوری بود دیگه اهل کل کل بودم و شر و شور در ظمن این آپ آخر نیست ها !!! هنوز کار دارم باهاتون ماه رمضونم مبارک ببخشید دیگه من همیشه عقب افتاده بودم و الان تازه فهمیدم ماه رمضونو باید تبریک بگم امیدوارم خدا به همتون کمک کنه تا تهشو روزه بگیرین از همتونم میخام واسه همه کسایی که الان حسرت یه روز روزه گرفتنو دارن دعا کنید
+ نوشته شده در چهارشنبه بیستم شهریور 1387ساعت 12:22 توسط رضا |
نـــــــــه کـاری بـه کـار عشـق نــدارم مــن هیـچ چیـز و هیـچ کـس را دیگــــــــــــــــــر در ایـن زمـانـه دوسـت نـدارم
انگـــــــــــــــا ر
ایـن روزگـار چشـم نـدارد مـن و تـو را
یــــــک روز
خوشحــال و بـی مـلال ببینـد
زیـــــــــرا
هر چیـز و هـر کسـی را
که دوسـت بـداری
حتـی اگر کـه یـک نـخ سیـگار
یـا زهـر مــار باشـد
از تـو دریـغ میـکند...
پـس مـن هـم بـا وجـودم
خـودم را زدم به مــردن
تا روزگــار ، دیــگـر
کـاری به مـن نداشتـه باشـد
ایـن شـعر تـازه را هــم
نـاگـــفته میــگذارم
تـا روزگــار بـو نبـرد ...
گفتــــــــــم که
کـــاری به کــار عشـــق نــدارم

+ نوشته شده در پنجشنبه سی و یکم مرداد 1387ساعت 12:59 توسط رضا |
+ نوشته شده در جمعه بیست و هشتم تیر 1387ساعت 1:5 توسط رضا |
دوستان عزیزم مطلبی رو که نوشتم مربوط میشه به ماجرایی که برای من اتفاق افتاده بود لطفا بعد از خوندن اون با دلداری هاتون بهم بگین تو این دوره زمونه واقعا به کی میشه اعتماد کرد و آیا عشق معنا داره؟ درست یکسال پیش بود،تیر 86، از باشگاه برگشته بودم طبق معمول کسی خونه نبود موبایلم هنوز توی شارژ بود یادم رفته بود با خودم ببرمش لباسمو عوض کردم و گرفتم خوابیدم یه ساعتی بود خوابیده بودم که با صدای تلفن از خواب بیدار شدم .میلاد بود .... لطفا به ادامه مطلب برین
ادامه مطلب
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و سوم تیر 1387ساعت 21:15 توسط رضا |
برای زیباتر شدن این وبلاگ به نظرات و دلداریهای شما دوستان عزیزم نیاز دارم لطفا منو تنها نگذارید در ضمن آماده تبادل لینک با همه شما دوستان عزیز هستم
+ نوشته شده در سه شنبه چهارم تیر 1387ساعت 23:0 توسط رضا |
مدتی بود که بخاطر درگیر بودن با المپیاد و همچنین فرا رسیدن امتحانات نتونستم دلداریهاتونو بخونم امروز همه اونا رو خوندم واقعا از همتون ممنونم آقا سامان میترا و نسرین خانم از شما هم بخاطر شعرها یی که برام فرستاده بودین ممنونم در اولین فرصت اونارو تو وبلاگم میذارم. همچنین مهشید خانم عکسایی رو که از خودم خاسته بودید براتون فرستادم.
+ نوشته شده در پنجشنبه سی ام خرداد 1387ساعت 13:13 توسط رضا |