کنار آشنایی تو آشیانه میکنم فضای آشیانه را پر از ترانه میکنم کسی سوال میکند برای چه زنده ای و من برای زندگی ترا بهانه میکنم... 
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و چهارم بهمن 1386ساعت 21:56 توسط رضا |
کاشکه یه روز با همدیگه سوار قایق میشدیم دور از نگاه آدما هر دومون عاشق میشدیم کاش آسمون با وسعتش تو دستامون جا میگرفت گلای سرخ دلمون کاش بوی دریا میگرفت کاش تو هوای عاشقی لیلی و مجنون میشدیم باد که تو دریا میوزید ما هم پریشون میشدیم کاشکه به جز من هیچ کسی اینقد زیاد دوست نداشت یا که دلت عشق منو اول عشقاش میگذاشت کاشکه یه روز من و تو رو تو دریا تنها بذارن تو قایق آرزوها یروز ما رو جا بذارن چشمامونو میبندیم و با همدیگه میریم سفر یادت باشه هر جا میری منو با رویاهات ببر 
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و چهارم بهمن 1386ساعت 19:36 توسط رضا |
چه میشد گر دل آشفته ی من به شهر چشم تو عادت نمیکرد و ای کاش از نخست آن چشمهایت مرا آواره ی غربت نمی کرد نگاهم مثل یک مرغ مهاجر به دنبال حضورت کوچ میکرد به غیر از انتظارت قلب من را کسی این گونه بی طاقت نمیکرد تو میماندی کنار لحظه هایم ولی این شادمانی زود میرفت و تا میخاست دل چیزی بگوید تو میرفتی و او فرصت نمیکرد و حالا انتهای کوچه ی شعر منم با انتظاری مبهم و زرد ولی ای کاش جادوی نگاهت غزل های مرا غارت نمیکرد
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و چهارم بهمن 1386ساعت 18:58 توسط رضا |
ای کاش در چشمهایت تردید را دیده بودم یا از همان روز اول از عشق ترسیده بودم ای کاش آن شب که رفتم از آسمان گل بچینم جای گل رز برایت پروانگی چیده بودم گل را بدست تو دادم حتی نگاهم نکردی آن شب نمیدانم اما ، تا صبح لرزیده بودم انگار پی برده بودی، دیوانه ات گشته ام من تو عاشق من نبودی، و دیر فهمیده بودم از آن شب سرد پاییز، که چشم من به تو افتاد گفتم که ای کاش شب ها هرگز نخوابیده بودم از کوچه که میگذشتیم، حتی نگاهم نکردی چشمت پی دیگری بود، این را نفهمیده بودم آن شب من و اشک و مهتاب، تا صبح با هم نشستیم ای کاش یک خواب بد بود، چیزی که من دیده بودم بی تو چه شبها که تا صبح در حسرت با تو بودن اندوه ویرانیت را، تنها پرستیده بودم انگار تقصیر من بود حق با تو و آسمان است وقتی که تو میگذشتی از دور خندیده بودم حالا بدان تو که رفتی در حسرت بازگشتم یک آسمان اشک آن شب، در کوچه پاشیده بودم هرگز پشیمان نگشتم از انتخاب تو هرگز رفتی که شاید بدانم، بیهوده رنجیده بودم حالا تو را به شقایق، دیگر بیا کوچ کافیست جای تو بودم اگر من، این بار بخشیده بودم
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و چهارم بهمن 1386ساعت 18:54 توسط رضا |
چرا بلبل همیشه نغمه خان است چرا بر برگ شبنم مینشیند چرا آلاله های باغ سرخند چرا بر روی گل نم مینشیند چرا لب های مردم نیمه خشک است چرا لبخند در آن جا ندارد چرا توی قفسهامان قناری است چرا هیچ آدمی درنا ندارد چرا پروانه ها معنای عشقند چرا جغدان همیشه اشکبارند چرا مردم همانند کبوتر درون خانه ها جغدی ندارند 
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و چهارم بهمن 1386ساعت 18:49 توسط رضا |
ز اقیانوس بی طوفان چشمش صدای اشکها را میشنیدم در آن هنگام در باغ تخیل رخ زیبای او را میکشیدم نگاهی سرخ اشکی آسمانی دو چشمانی به رنگ ارغوانی ولی من هر چه نقاشی کشیدم همه تصویری از رویای او بود و شاید چند خطی که نوشتم همه یک قطره از دریای او بود ز تو آموختم نقاشی عشق ز تو احساس را ترسیم کردم ز تو نور امید و موج دل را میان غنچه ها تقسیم کردم هم اینک لحظه ای نقاش هستم تو را در رویاهایم کشیدم ولی نقاشی من کاغذی نیست برای رسم ابزاری ندارم کمی احساس را با جرعه ای عشق به روی برگ یاسی میگذارم 
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و چهارم بهمن 1386ساعت 18:46 توسط رضا |
شبی یک شاخه نیلوفر به دست آبیت دادم هنوز از عطر دستانت پر از شوق است دستانم بمان امشب کنار لحظه های بیقرار من ببین با تو چه رویایی است رنگ شوق چشمانم تو مثل لحظه ای هستی که باران تازه میگیرد و من مرغی که از عشقت فقط بیتاب و حیرانم تمام آرزوهایم زمانی سبز میگردد که تو یک شب بگویی دوستم داری تو می دانم بدون تو شبی تنها و بی فانوس خواهم مرد دعا کن بعد دیدار تو باشد پایانم 
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و چهارم بهمن 1386ساعت 18:42 توسط رضا |
چقدر فاصله اینجاست بین آدمها چقدر عاطفه تنهاست بین آدمها کسی به خاطر پروانه ها نمیمیرد تب غرور چه بالاست بین آدمها تمام پنجره ها بی قرار بارانند چقدر خشکی و صحراست بین آدمها بهار کردن دلها چه کار دشواریست و عمر شوق چه کوتاست بین آدمها میان تک تک لبخندها غمی سرخ است و غم به وسعت یلداست بین آدمها به خاطر تو سرودم چرا که تنها تو دلت به وسعت دریاست بین آدمها 
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و چهارم بهمن 1386ساعت 18:35 توسط رضا |
کنار انتظارت تا سحرگاه شبی همپای پیچکها نشستم تو از راه آمدی با ناز و آن وقت تمنای مرا دیدی و رفتی کنار من نشستی تا سپیده ولی چشمان تو جای دگر بود و من میدانم آن شب تا سحرگاه نگارت را پرستیدی و رفتی نمیدانم چه میگویند گلها خدا میداند و نیلوفر و عشق به من گفتند گلها تا همیشه تو از این شهر کوچیدی و رفتی
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و چهارم بهمن 1386ساعت 18:13 توسط رضا |