با یه خودکار قرمز اون روزو تو تقویم علامت زده بودم وای چشام دیگه واقعا کم سو شده بود از یه
ترف نگام به تقویم دوخته شده بود از یه ترفم به کتابایی که انگار هیچوقت نمیخاست تموم شه. نمیدونم چجوریا بود یعنی کمتر که نمیشد هیچی انگار هر روز بیشترم میشد هالا اینا جای خود یادچیزایی که مجبور شده بودم یه سال قیدشونو به کلی بزنم هم جدا این شد که تصمیم گرفتم بیخیال همه چیز شمو چشامو ببندمو بگیرم تخت بخابم آره ترفای 6 و 50 دقیقه صبح روز چهارم ماه مبارک تیر بود که با فریادای دلنشین و دلگرم کننده ی پدرجون از خاب پا شدم و به خودم که اومدم دیدم با یه مداد نوک شکسته رو یه سندلی چوبی کج و کوله نشستم و چند تا کاغذ که نمیدونم واسه چی بود جلوم گذاشتن هر چی به کلم فشار آوردم نفهمیدم حکایت این مداد و کاغذ چیه باید بخوریمشون یا نگاشون کنیم یا...ولی اون سندلیه خیلی واسم آشنا بود نمیدونم قبلا کجا دیده بودمش و حتی روشم نشسته بودم. داشتم تو هارد گچی کلم بدنبال سندلی چوبی سرچ میکردم که دیدم یه آقاهه با دو تا شیشه رو چشاش که اندازه شیشه ساعت روی دیوار بود اومد و برگه هاییرو که جلوم گذاشته بودو برداشتو یه نگاهی انداخت بعدشم با یه لبخند حسابی چند تا برگه دیگه گذاشت جلوم خیلی واسم عجیب بود آخه به بچه های دیگه لبخندی نزد فهمیدم که از کارم رازی بوده و باید همینجوری ادامه بدم . تو همون لحظه ها بود که سرچ هارد دیسکم چند تا نتیجه بیرون داد و فهمیدم که قبلا رو این سندلیا یا میخندیدم یا داد میزدم یا موشک هوا میکردم یا اینکه خواب بودم و الانم حتما باید همین کارارو میکردم و اون کارارو هم کردم و دیدم که باز همون آقا چشم ساعتیه اومد و بازم یه لبخند زد و بعدشم از رو کاغذای جلوم چیزیرو یادداشت کرد. دیگه واقعا مطمئن بودم که کارم خوب بوده و اون آقاهه هم اسممو یادداشت کرده تا بعدا ازم غدر دانی کنن. تو این فکر بودم که واسه مراسم نخبگان و غدردانی از اونا چه لباسی بپوشم که یه صدای واقعا گوشنواز اعلام کرد:" 10 دقیقه تا پایان وقت، لطفا پاسخنامه های خود را بررسی و در صورت پررنگ بودن کمرنگ کنید" فکر کنم همچین چیزی بود ولی نمیدونم چرا همه مشغول سیاه کاری کاغذاشون بودن یکم دیگه به کلم فشار آوردم و فهمیدم که ای داد بیداد باید این کاغذا سیاه شه .یه چیزایی داشت به زهن مبارک خطور میکرد آره 2 تا تکنیک که همیشه اینجور جاها به دادم میرسید تکنیک جلو عقب چپ راست وتکنیک ده بیست سی چهل . اولیش که به کارم نیومد آخه هر چی به جلو عقب و چپو راستم نگاه میکردم سیاه کاریا با هم جور در نمیومد نمیدونم چه راز پیچیده ای درونش نهفته بود ولی خوب اونیکی واقعا بدردم خورد و تونستم در ارز چهار دقیقه کل پاسخنامه رو سیاه کنم (این تکنیکو که به اشتباه تکنیک شانسی نام گرفترو به همتون پیشنهاد میکنم) .... ولی خوب بلخره پایان ما هم به کنکور رسید یعنی کنکور ما هم به پایان رسید البته باید گفت پیشکنکور آخه با رتبه ای که من آوردم امسالم موندنیم اما اینبار دیگه بدون خواب آخه میترسم بازم سر جلسه کنکور هنگ کنم و این غزل خانوم دانشگاه رفتنشو به رخ ما بکشه بگذریم واقعا نمیتونم بگم این یه سال چطوری گذشت حالا شاید یه خواب یه ساله ی پر کابوس بود ولی خوب یاد و خاطراتمون با هم مدام تو ذهنم بود و شاید اگه ازونا کنکور میگرفتن حالا اول نه حداقل دوم شده بودم نمیدونین چقدر تو خماری نت بودم ولی خوب دریغ از یه دقیقش حتی ثبت نام کنکورو هم خودم انجام ندادم در مورد اسم جدید وبلاگمم باید بگم هر چی تو این جاده گشتم غیر از یه مشت منگل چیز دیگه ای ندیدم (البته شما رو نمیگما) واسه همین اسمشو این گذاشتم راستی بچه ها کسی از آبجی نسترن و آبجی هانیه خبری نداره؟ اگه دارین حتما منو هم در جریان بذارین آخه نمیدونم واسه چی وبلاگاشون حذف شده دوستون دارم 
+ نوشته شده در شنبه هفدهم مرداد 1388ساعت 22:30 توسط رضا |