تبليغاتX
جاده عشق ... -

 

درست یکسال پیش بود،تیر 86، از باشگاه برگشته بودم طبق معمول کسی خونه نبود موبایلم هنوز توی شارژ بود یادم رفته بود با خودم ببرمش لباسمو عوض کردم و گرفتم خوابیدم یه ساعتی بود خوابیده بودم که با صدای تلفن از خواب بیدار شدم .میلاد بود "پسر کجایی؟ یه ساعته کلاس شروع شده  موبایلتم که جواب نمیدی بالاخره میای یا نه؟" کاملا یادم رفته بود اون روز باید میرفتم آموزشگاه .موبایلم سایلنت بود اونو برداشتم لباسمو پوشیدم و با عجله رفتم آموزشگاه . توی تاکسی نشسته بودم موبایلمو از جیبم بیرون آوردم یه نگاه بهش انداختم یه میس و یه اس ام اس از میلاد بود ولی دو تا اس ام اس ناشناس داشتم "سلام عزیزم چطوری" "منو میشناسی منم مهرناز" باخودم گفتم حتما اشتباهی بوده ، اهمیت ندادم و رفتم آموزشگاه ...

دو روز بعد دقیقا همون تفاق برام پیش اومد اما این بار مطمئن شدم که اشتباهی اس ام اس نفرستاده " رضا چیکار میکنی" "چرا جوابمو ندادی؟"  باهاش تماس گرفتم ولی جواب نداد چند لحظه بعد یدونه اس ام اس برام فرستاد که خودم تنها نیستم و نمیتونم جواب بدم. بازم اهمیت ندادم و گرفتم خوابیدم .هوا تاریک شده بود که بیدار شدم . مامانم بهم گفت که وقتی خواب بودم یه دختره تماس گرفته و باهام کار داشته . خیلی خجالت کشیدم موبایلو برداشتم و از خونه زدم بیرون . خیلی عصبانی بودم  شمارشو گرفتم ، این بار جواب داد و بلافاصله گفت "چه عجب بهم زنگ زدی؟" گفتم ببخشید من شما رو میشناسم؟ گفت:"رضا به این زودی منو فراموش کردی؟ منم مهرناز،شاگردت" تازه دوريالیم افتاده بود ....مهرناز و خانوادش همسایه ما بودن. مهرناز تنها فرزند اونا بود که فکر میکنم یکسال از من کوچیکتر بود پدرش نمایشگاه اتوموبیل داشت و وضع مالیشون هم خیلی خوب بود وقتی که مهرناز وارد دبیرستان شده بود مادرش که حس میکرد مهرناز افت تحصیلی پیدا کرده به مامان من گفته بود اگه میشه چند ساعتی با مهرناز ریاضی و زبان کار کنم آخه ماشاءالله تو محل از نظر درس و تربیت و نجابت سر زبون بودم .... خلاصه منم قبول کردم و هر هفته دو ساعتی خونه اونا میرفتم و با مهرناز کار میکردم. خونواده اونم خیلی به من اعتماد داشتن البته مادر مهرناز هر از گاهی به بهونه مرتب کردن اتاق مهرناز سری به ما میزد. مهرناز به بهونه اینکه اگه مشکل یا سوالی براش پیش اومد ازم بپرسه ازم شماره موبایلمو خاست و من ...هم شمارمو بهش دادم . البته ما غیر از مسائل درسی هیج رابطه دیگه ای با هم نداشتیم . حال هم بعد از دو سال بهم زنگ زده بود .

خیلی خوشحال شده بودم کلی با هم حرف زدیم همون روز اول بهم گفت خیلی دلم برات تنگ شده و ازم خواست همدیگرو ببینیم . از فردای اون روز و از توی پارک رابطه ما شروع شد البته اینبار نه مثل قبل اون روز مهرناز توی پارک فقط حرفای عاشقانه میزد از این که تو این مدت چقدر دلش برای من تنگ شده و چقدر دوست داشته منو ببینه میگفت که خطشو تازه گرفته و اونم فقط برای ارتباط با من ولی من سرمو پایین انداخته بودم فهمیده بودم که منظور مهرناز از این حرفا چیه و این که قصد داره یه رابطه عاطفی با من برقرار کنه . مهرناز زد تو شونم و گفت رضا تو که انقد کم حرف نبودی یادم میاد خیلی پر حرف و شنگول بودی یه چیزی بگو تو دلت برای من تنگ نشد؟ کاش اینو نمیگفتم ولی به دروغ گفتم چرا خیلی زیاد....

و این دروغ من ، لبخندی که مهرناز از شنیدن اون زد ، هدیه ای که مهرناز برام آورده بود و قبول کردن اون هدیه از طرف من آغازگر رابطه ای شد که ای کاش هیچوقت بوجود نیومده بود ای کاش تو این مدت خطمو عوض کرده بودم و یا هرگز به اون پارک نمیومدم.

از فردای اون روز رضایی که همه به چشم درس خون و زرنگ و نجیب میشناختنش تبدیل شد به پسری که همه فکر و ذکرش شده بود مهرناز و کافی شاپ و سینما و پارک و تفریحات دیگه با اون مهرناز برای اینکه بهم ثابت کنه فقط بخاطر خودم باهام دوست شده نه بخاطر پول اجازه نمیداد دست تو جیبم کنم یا خرجی کنم و همرو خودش حساب میکرد اما دز ازاش فقط از من یه چیز میخاست :دوست داشتن اون با تمام وجود و فکر کردن به اون در تمام لحظات . و کم کم همین طورم شد با این که سعی میکردم زیاد به اون وابسته نشم ولی انقدر بهش عادت کردم که نمیتونستم یه روز نبینمش.

هفت ماه از این رابطه میگذشت که امتحانات ترم اول تموم شده بود  و موقع گرفتن نتایج بود تا اون موقع نمره کمتر از 17 توی کارنامم نداشتم ولی حالا چشم حسود کور هزار ماشاءالله بجز تو  درسای عمومی نمره ی بالای 15 نداشتم...

موضوعو با مهرناز درمیون گذاشتم اما اون گفت ای بابا مهم ترم دومه تازه تقصیر من و تو نیست ، رابطه ما هیچ لطمه ای به درسات نمیزنه. بهش گفتم پس تو چی تو نمره هات چطور بوده گفت:" کجای کاری من تو این دو سال که از خوزستان رفته بودیم  داشتم حال زندگی رو میبردم و درسم خیلی افت کرد بعد هم ترک تحصیل کردم." بعد از مدتی فهمیدم که بله ماشاءالله خانوم تو این دو سال جفت جفت دوست پسر عوض کرده و حسابی مشغول خوش گذرونی بوده و به قول خودش حال زندگی رو میبرده و حتی دست به کارای دیگه هم زده و حلا که وضعیت گذشتشو نداشت اومده بود سراغ من.

نمیتونستم با این موضوع کنار بیام و از طرف دیگه هم خیلی به مهرناز عادت کرده بودم همین طور مهرناز قسم میخورد که غیر از من هیچ کسو دوست نداره و این رابطه با رابطه های دیگه فرق میکنه و فقط یه رابطه عاطفیه.

دوسه هفته از این ماجرا گذشت دلم خیلی برای مهرناز تنگ شده بود ولی تو این مدت هیچ تماسی باهام نگرفته بود .چند بار بهش زنگ زدم ولی جواب نداد یه مدت بعد باهام تماس گرفت و گفت "رضا این روزا بابام خیلی بهم شک کرده دیگه بهم زنگ نزن هر موقع تونستم خودم بهت زنگ میزنم"

چند روز دیگه هم گذشت ولی باز خبری ازش نشد دوباره باهاش تماس گرفتم اما یه مرد که فکر میکنم باباش بود موبایلشو جواب داد و هر چی از دهنش دراومد بهم گفت و گفت که شمارمو به مخابرات میده.خیلی جا خورده بودم نمیفهمیدم موضوع چیه دیگه به مهرناز زنگ نزدم و منتظر موندم تا خودش بهم زنگ بزنه ولی نه زنگ نزد... تا اینکه در آخرین روزهای اسفند ساعت دو نیمه شب یه اس ام اس ازش دریافت کردم که دقیقا همینو نوشته بود:"رضای عزیزم منو ببخش من تصمیم گرفتم توبه کنم و دیگه دختر خوبی باشم اما بدون که همیشه به یاد تو هستم و غیر از تو هیچ کس دیگه رو دوست ندارم خداحافظ برای همیشه" بغض گلومو گرفته بود شمارشو گرفتم اما گوشیشو خاموش کرده بود نمیتونستم فراموشش کنم آخه تا حالا به هیچ کس انقد عادت نکرده بودم روزای بعدم شمارشو گرفتم ولی باز یا خاموش بود یا جواب نمیداد. به خودم قول دادم دیگه باهاش تماس نگیرم بهمین خاطر شمارشو از تو گوشیم پاک کردم ولی یک لحظه هم از فکرش بیرون نمیومدم...

بهار از راه رسیده بود و تعطیلات عید (یعنی همین امسال) و من هنوز به یاد مهرناز بودم اما تو همین ایام که برای همه زیباست برای من اتفاقی افتاد که باعث شد انقد از خودم و مهرناز بدم بیاد که دلم بخاد خفش کنم

 یک اتفاق تصادفی که شاید خدا این کارو کرده بود تا صورت واقعی مهرنازو بهم نشون بده تا انقد بخاطر اون از زندگی غافل نشم  اون روز من فهیدم که مهرناز اصلا اون آدمی که یکسال بعنوان یک عاشق واقعی بهش نگاه میکردم نبود بلکه...

 

و حالا چهار ماه از اون ماجرا میگذره و من هنوزم اونو از یاد نبرم و حتی بعضی شبا خوابشو میبینم اما هیچوقت نمیتونم اونو ببخشم که با احساسات من بازی کرد مهرناز کاری کرد که من به همه مخصوصا دخترا بدبین بشم. فکر کنم  عشق هیچ معنایی نداره و فقط به هوس و پول محدود میشه اما فهمیدم که تو این دنیا آدمای احساساتی و ساده مثل من یا نباید زندگی کنن یا راهشونو عوض کنن و احساساتشونو کنار بذارن.

(دلداری یادتون نره)

 

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و سوم تیر 1387ساعت 21:15 توسط رضا |